وجود خدا

کتاب ها و سخنرانی های استاد علی اکبر خانجانی در باره همه موضوعات انسانی

دین به زبان ساده

۸۹ بازديد
دین به زبان ساده
 
ھیچکس نمی تواند مطلقاً کافر باشد یعنی مطلقاً وجود خداوند خالق را منکر شود و مطلقاً به حیات پس
از مرگ ناباور باشد و کاملاً پیامبران خدا را تکذیب کند و به مکافات و اجر اعمال منکر گردد و مطلقاً میلی به
ارزشھای دینی مثل صداقت و از خود گذشتگی نداشته باشد و مطلقاً به جھان غیب بی اعتقاد باشد .
ھمین واقعیت دال بر فطری بودن دین است . ولی این واقعیت به معنای متدیّن و مؤمن بودن نیست و
ھیچ ارزش و امتیازی ندارد چون ذاتی است .
می دانیم که در ھمۀ مذاھب شیطان مظھر و بانی کفر است ولی شیطان ھرگز به وجود خدا ناباور نبوده
بلکه بسیار بیش از سائر ملائک به خداوند غیرت داشت و به ھمین دلیل آدم را تصدیق و سجده نکرد و با
خداوند جدال کرد از اینکه چرا آدم یعنی این موجود لجنی و ظالم و ناسپاس را جانشین خودش کرده است
و درست به دلیل این جدال و انکار بود که ملعون درگاه خدا شد و بنیان گذار کفر گردید پس کفر نه به
معنای انکار وجود خدا و عدم پرستش او بلکه به معنای عدم اطاعت از امر او در سجدۀ بر آدم به معنای
اشرف مخلوقات و خلیفۀ خداست . یعنی کسی که انسان را و در مرحلۀ اول خودش را جانشین خدا و
وصی او در عالم خاک و حامل امانت آسمانی بر روی زمین و دوست او نمی داند و به این کرامت و شرف
خود متعھد نباشد شیطانی و کافر است . پس کفر به معنای عدم تعھد به حق آدمیت خویشتن است و
سائر انسانھا .
می دانیم آنچه که آدم را اشرف مخلوقات نمود و ملائک را به سجده کشانید ( بجز ابلیس) چیزی جز علم
و اسمای الھی نبود که خداوند در جوھرۀ خلقت آدم نھاد که ھمۀ ملائک را متحیر و خاشع و ساجد نمود .
پس کفر به معنای انکار این علم الھی در خویشتن است و این علم را جستجو نکردن و نیافتن . و این
ھمان راه رجعت به خویشتن و خودشناسی است زیرا این علم در ذات ھر انسانی نھفته است و ھیچکس
نمی تواند ان را به دیگری بیاموزاند .
بنابراین راه خود شناسی و رسیدن به علم خودی و معرفت الھی در خویشتن تنھا راه فائق آمدن بر
ابلیس و رھایی از تحقیر ابلیس نسبت به آدمیت خویشتن است و در غیر این صورت به کفر ابلیسی
نسبت به خویشتن مبتلا ھستیم و عزت و عظمت وجودی خود را در جھان قربانی نموده و تن به ذلتّ و
ضلالت می دھیم . پس تنھا راه نجات از شیطنت و کفر راه خود شناسی به معنای رسیدن به روح خدا در
خویشتن است و در غیر این صورت از کفر گریزی نداریم و نمی توانیم صرفاً بواسطۀ عبادات و خیرات از
شیطنت نجات یابیم زیرا طبق قول قرآن ابلیس پرستندۀ مطلق خدا بود و حاضر نبود که به آدم سجده کند
و او را خلیفه و دوست خدا برای خود قرار دھد . در واقع خدا پرستی بدون داشتن دوستی از جانب خدا به
مثابۀ یار عرفانی و امام ھمان کفر و ابلیسیت است چه با نماز و چه بی نماز . پس واضح است که کافر
بودن و شیطان صفت بودن به معنای بی خدا بودن نیست . آدم بی خدا مطلقاً ممکن نیست .
و اما برای رویکرد به خویشتن و ورود به باطن خویش و خود شناسی و دستیابی به آن گوھره انسانی که
ھمان علم و اسماء الھی است چه باید کرد . آیا باید فلسفه و عرفان مطالعه کرد و به تفسیر قرآن و
اشعار عرفانی پرداخت و یا در گوشه ایی منزوی شد و یا با فرمولھای روانشناسی اعمال و خاطرات خود
را تجزیه و تحلیل کرد و یا با استفاده از مخدرات و محرکات خلسه آور به عوالم خیالات و توھمات پرداخت
......اگر اینھا خود شناسی بودند ما امروزه با صدھا میلیون عارف و خلیفه خدا بروی زمین روبرو بودیم
ھمانطور که ھستیم و شاھد میلیونھا ناجی دجال در ھمۀ کشورھا می باشیم که جز خالی کردن جیب
مردم کاری دیگر ندارند و مدعی رابطه مستقیم با خدا ھستند و حتی انبیای الھی را مزاحم این رابطه می
دانند درست مثل ابلیس که حضرت آدم را مزاحم رابطه خود با خدا پنداشت و لذا ملعون شد .
آدمی تا زمانی که ھیچ فکر و احساس و عمل زیبایی در خود نبیند قادر به رویکرد به خویشتن نیست .
آنچه که انسان را از خود بیگانه و فراری می سازد امیال و اعمال نادرست است . پس نخستین گام برای
بخود آمدن و روی به خود نمودن توبه از زشتیھا و اصلاح اعمال خویشتن است . اعمال زشت آدمی و
مکرھا و دروغھایش تنھا حجاب بین او و خویشتن خویش اوست . انسان بد کار و بد فکر حتی قادر به
مشاھدۀ صورت خود در ایینه نیست و لذا مجبور است مستمراً خود را بزک نماید و حتی عینک دودی بزند
تا نگاھش به چشم خودش نیفتد زیرا چشم ھر کسی آیینه دل اوست . آدمی نمی تواند وارد بر باطنی
شود که در آن جز بخل و فریب و توطئه و عداوت چیزی دیگری نیست .
دین به معنای راه ھمان راه بازگشت به خویشتن و الحاق به ذات خویش و روح خدا در خویشتن است
ولی شیطان با تحقیر انسان و ناباور ساختنش نسبت به روح الھی در خویشتن او را به اعمال پست و
رذیلانه می کشاند و بدینگونه انسان را از وجود الھی خویش بیزار میکند .
 
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص 114

مرگ خدا

۱۱۰ بازديد

مرگ خدا

 

نیچه فیلسوف شھیر آلمانی مرگ خدا را اعلان کرده است و چنین ادعائی از جانب یک فیلسوف بغایت
عجیب و کودکانه است . انکار وجود خدا امری تازه نیست ولی مردن خدا چیزی جدید است که در فھم
فلسفی نمی آید .
پیرزن داغدیده ای را می شناختم که حدود ده تن از عزیزانش را در سنین جوانی بتدریج از دست داده بود
. ھر گاه که او را می دیدم و دعوت به خدا می نمودم تا صبور شود می گفت:« خدامرده است » .من این
سخن را ھرگز درک نمی کردم تا اینکه مشابه آنرا از جانب نیچه شنیدم . زندگی نیچه ھم بغایت مشقت
بار و مملو از درد و تنھائی و بیوفائی یاران بود . بنظر می رسد آنان که برای عمری به درگاه خدا دعا می
کنند تا مشکلاتشان را بر طرف نماید ولی ھیچ اجابتی نمی یابند و بلکه بلایای بزرگتری نازل می شود
و گرنه پاسخ آنھا را می داد. بتدریج به این نتیجه می رسند که« خدا مرده است ».مرگ خدا حاصل ایمان
شدید و عدم اجابت دعا به درگاه اوست . می دانیم که نیچه از خانواده یک کشیش مؤمن و پاکدامن بود ،
خود او مردی متقی و پاک بود و قدیس وار زیست و بسیار درد و رنج کشید و ده سال آخر عمرش را دچار
نوعی نسیان کامل شد و زندگی فجیعی را گذراند . نیچه را فیلسوف تنھائی و تنھاترین فلاسفه نامیده اند
.
بنظر می رسد آنان که بخدا ایمانی شدید دارند و به درگاھش بسیار دعا میکنند عاقبت به وجودش شک
می کنند و مرده اش می پندارند و یا نابوده . کفرھای جدی و عمیق مثل کفر نیچه یا آن پیرزن حاصل
ایمانھای بسیار جدی است . ھمانطور که روزی سلمان فارسی در وجود خدا شک کرده بود . گوئی که
آدمی برای حفظ ایمانش بھتر است که اصلاً ھیچ چیزی از خدا نخواھد وگرنه باورش را از دست خواھد داد
.
دل کانون خواھشھای دنیوی نیست و اگر اصرار ورزد می میرد و خدا از دل می رود . بایستی در این آیه
که« بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را »براستی و جداً تجدید نظر کرد ھمه کسانیکه به درگاه خدا بسیار
دعا می کنند و لیست در خواستھای خود را به او عرضه می دارند نھایتاً باطناً کافر می شوند و مابقی
عمرشان ھم در نفاق زندگی می کنند و در واقع در عبادات خود ، خدا را فحش می دھند . من بسیاری را
سراغ دارم که پساز ھر نمازی بسیار متشنج و دیوانه می شوند . گوئی نماز که قرار است موجب آرام
قلوب شود باعث بیقراری و اضطراب می گردد . گوئی ھر که از خدا طلبی دنیوی نماید کافر می شود
چون اجابت نمی گردد . آیه مذکور در قرآن را بایستی از قلمرو خواسته ھا خارج نمود و بدینگونه معنا کرد
که ھرکه خدا را بخواند و صدا زند از او پاسخ می شنود نه اینکه ھر که از او ھر چه بخواھد می یابد .
مسلماً اگر قرار بود خداوند به خواسته ھای بشری جامع عمل بپوشاند اصلاً مشکلی در کار نمی بود و
ھمه به آرزوھای خود رسیده بودند و در بھشت موعود می زیستند . واقعیت اینست که ھر که خواسته
ھای دنیوی زیادی داشته باشد دلشمی میرد و می پندارد که خدا مرده است .
معنای لفظی این آیه نیز مطلقاً دال بر اجابت امیال و آرزوھای بشر از جانب خدا نمی باشد بلکه به معنای
پاسخگوئی خداست . معنای واقعی و ساده این آیه چنین است:« دعوت کنید مرا تا اجابت کنم شما را »
یعنی ھر که خداوند را به خانه وجودش دعوت کند خداوند حتماً به این دعوت پاسخ مثبت می دھد . دل
آدمی نباید از خدا غیر خدا را بخواھد وگرنه می میرد و خدا ھم از دلش می رود .
در کل قرآن ھیچ آیه و معنائی نیست که دال بر اجابت خواسته ھای بشر از جانب خدا باشد زیرا خداوند
مصلحت بندگانش را می داند و خواه نا خواه به آنھا رزق می دھد و بندگانش خود به صلاح خود آگاه
نیستند . تنھا دعاھائی که در قرآن به بندگان القاء شده است طلب معرفت و تزکیه نفس و ایمان و یقین

برتر است یعنی خواسته ھائی تماماً معنوی و باطنی و اخروی می باشد .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 242