درمان بیماری

کتاب ها و سخنرانی های استاد علی اکبر خانجانی در باره همه موضوعات انسانی

دردهائی که درمان هستند

۲۱ بازديد

دردهائی که درمان هستند

 

بسیارند امراض و دردھا و گرفتاریھائی که وجودشان موجب تسکین یا علاج بسیاری از امراض روانی

ما ھستند و ما درک نمی کنیم . این حقیقت را بنده به تجربه درمانی خود ھمواره شاھد بوده ام و دیده

ام که با درمان یک درد یا مشکل لاعلاج ، فرد دچار یک بحران روانی یا عاطفی بزرگ شده و شیرازه

زندگیش از ھم پاشیده است و آنگاه آرزو می کرده که ای کاش آن بیماری یا گرفتاری ھرگز رفع نشده

بود . با یک مثال ساده پزشکی می توان این حقیقت را درک نمود . مثلاً تب را یک بیماری میدانند در

حالیکه یک درمان طبیعی و خود بخودی بدن انسان جھت پیشگیری یا علاج امراض واقعاً خطرناک

است . و اینست که در پزشکی مدرن داروھای تب بر زمینۀ پیدایش بیماری از امراضی مثل صرع یا

عفونتھای مزمن ھستند که به امراض لاعلاجی ختم می شوند .

اکثر علائمی که در بدن انسان بعنوان بیماری تشخیص داده شده و درمان می شوند در حقیقت

واکنش طبیعی تن و روان انسان در مقابل بسیاری از امراض مھلک جسمی و روانی ھستند و بخشی

از فعالیتھای سیستم ایمنی بدن محسوب می شوند که بواسطه انواع داروھا سرکوب شده و زمینۀ

پیدایش امراض مدرن شده اند . بسیاری از امراض مدرن و لاعلاج فقط محصول مبارزه مصنوعی با این

علائم طبیعی ھستند مثل ایدز ، سرطانھا ، صرع ، وسواسھا ، آلرژیھا ، آسم ھا ، سکته ھا و

آنفولانزاھای جدید و مرگبار و عقیم شدگی .

آنتی بیوتیک ھا ، واکسن ھا ، تب برھا ، مسکن ھا ، آرام بخشھا و امثالھم از جمله علل بسیاری از

امراض مدرن ھستند .

 

از کتاب " دائرة المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 173

کتاب صوتی (1) دائرة المعارفعرفانی ۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (2) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (3) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (4) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (5) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (6) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (7) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (8) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (9) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (10) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (11) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (12) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (13) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (14) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (15) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (16) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (17) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (18) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب صوتی (19) دائرة المعارف عرفانی۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

کتاب دائرة المعارف عرفانی ۱ (فلسفه آدم وحوّا،تعلیم وتربیت،ارتباطات،بهداشت ودرمان)

 

دانلود رایگان کتاب های صوتی و متنی استاد علی اکبر خانجانی در سایت :khanjany.com و nooreomid.net 

نشانی تلگرام: khodshenasi4@

خاطرات حواس: احساس گناه

۴۶ بازديد

احساس گناه

احساس لذت و عزت و مستی و زندگی و گناه جملگی جریان و احساس و واقعه ای واحد است. و به معنای حضور روح در انسان است و روابطی مستقیم دارند. میزان حضور روح و فعالیت و خلاقیت آن در حواس و غرایز و اعمال روزمره همان میزان احساس لذت و مستی توأم با گناه است. زیرا روح همان عنصر فرابرنده و تعالی بخش اعمال انسان است و انسان را تحت اراده خداوند بسوی منشأ ذاتی هر لذت و عزت و زندگی می کشاند و این فرابرندگی همان احساس گناه است و گوهره همان واقعه ای است که در فلسفه غربی موسوم به " ترانسدانس " می باشد و در فلسفه شرقی همان تعالی معنوی و حرکت جوهری و عروج روحانی و مکاشفه می باشد که همان بروز گوهره های نهان حواس و غرایز بشر می باشد که چشم و ادراک برتری را پدید می آورد و زندگیهای شدیدتری را موجب می شود و حقیقت را در واقعیت طبیعت عریان می سازد.

 

احساس گناه موجب تجدید حیات و احیای مستمر حواس و غرایز است. احساس گناه زجر دهنده نیست بلکه تزکیه کننده حواس و غرایز و احساسات است. ولی ایده گناه که پدیده ای تبلیغی-اجتماعی-سیاسی می باشد عموماً زجرآور است و موجب ریا می شود نه تزکیه و احیای قوای زندگی. ایده گناه که معمولاً بصورت قوانین عرفی و حکومتی در می آید و از همان جانب القاء می گردد اساساً تنبیه کننده عدم احساس گناه است.

 

از کتاب خاطرات حواس ص 12

41 کتاب صوتی (1) خاطرات حواس - ۱۳۸۱

41 کتاب صوتی (2) خاطرات حواس - ۱۳۸۱

41 کتاب صوتی (3) خاطرات حواس - ۱۳۸۱

41 کتاب صوتی (4) خاطرات حواس - ۱۳۸۱

41 کتاب صوتی (5) خاطرات حواس - ۱۳۸۱

41 کتاب صوتی (6) خاطرات حواس - ۱۳۸۱

41 کتاب صوتی (7) خاطرات حواس - ۱۳۸۱

41 کتاب صوتی (8) خاطرات حواس - ۱۳۸۱

41 کتاب صوتی (9) خاطرات حواس - ۱۳۸۱

41 کتاب صوتی (10) خاطرات حواس - ۱۳۸۱

41 کتاب صوتی (11) خاطرات حواس - ۱۳۸۱

41 کتاب صوتی (12) خاطرات حواس - ۱۳۸۱

41 کتاب صوتی (13) خاطرات حواس - ۱۳۸۱

41 کتاب صوتی (14) خاطرات حواس - ۱۳۸۱

41 کتاب صوتی (15) خاطرات حواس - ۱۳۸۱

41-  کتاب خاطرات حواس - ۱۳۸۱

دانلود رایگان کتاب های صوتی و متنی استاد علی اکبر خانجانی در سایت :khanjany.com و nooreomid.net 

نشانی تلگرام: khodshenasi4@

 

 نشانی آپارات : aparat.com/bihamta95

بیماری و انسان شدن

۵۰ بازديد
بیماری و انسان شدن 
 
... حکومت ها و اطباء خواه ناخواه علیرغم میل خودشان در خدمت انسانیت هستند همانطور که شیطان موجب ترغیب انسان بسوی دوزخ می شود که کارخانه امراض و عذابهاست تا دست از عداوت بردارد.
 
انسان بمیزانی که متکبر است نسبت به انسانیتش که همان معرفت است و بمیزانی که نمی خواهد بفهمد، مریض می شود و بمیزانی که مریض می شود علمی و فنی و طبی و سیاسی می شود تا کبرش شکسته شود و مجبور به فهمیدن گردد و به جریان معرفت در وجود خود اجازه جریان بدهد. انسان بمیزانی که خودش را علت بیماریش نمی داند در بیماری هایش باقی می ماند.
 
استاد علی اکبر خانجانی
 
کتاب شناخت شناسی ص ۹۳

بیماری چیست؟

۶۷ بازديد

بیماری چیست؟

آدمی به میزانی که از فطرت و هویت ذاتی خویش دور و بیگانه می شود

در عرصه بیماریها قرار می گیرد که او را در این از خودبیگانگی و بی ارادگی

و بازیچگی مستحکم می سازد. امراض میخ های ماندن در غربت از خویشتن

هستند.

آنچه که عموماً خاصه در عصر مدرن موسوم به امراض است فقط نشانه

و سر نخ بیرونی بیماری است و نه خود بیماری. خود بیماری در یک کلمه

همان از خودبیگانگی است به معنای دوری و غربت نسبت به فطرت و عقل

و وجدان و هوش حیاتی و معرفت انسانی می باشد.

....

امروزه پیچیده ترین و لاعلاج ترین وج امراض در قلمرو درمانگریها پدید می آید

که عرصه جنگ فیزیکی با نشانه های بیماری است.

از کتاب " فلسفه عرفان درمانی " استاد علی اکبر خانجانی ص 5

مصاحبه با استاد -2

۵۹ بازديد

پاسخ به یک نامه

(چرا اینقدر پیش پا افتاده حرف می زنید ؟)

چرا اینقدر پیش پا افتاده و عامیانه و سطحی و عقب مانده حرف می زنید؟

طوری حرف می زنید که گویا ھیچکس ھیچ چیزی نمی فھمد . گوئی با بچه ھا سخن می گوئید آنھم بچه

ھای عقب مانده ذھنی . چرا مردم را اینقدر احمق پنداشته اید ؟

آیا کافر ھمه را به کیش خود نمی پندارد ؟ چرا اینقدر بدبین ھستید ؟ آیا در جھان ما ھیچ نقطه زیبا و

روشن و امید بخشی نیست ؟ چرا اینقدر آیه یأس می خوانید ؟ مگر نه اینکه بقول خودتان ابلیس کاری جز

مأیوس کردن مردم ندارد ؟......

پاسخ :

اگر نشریه و مقالات ما در شأن شما نیست پس آنرا نخوانید و بگذارید فقط آدمھای بقول خودتان عقب

مانده بخوانند . بارھا گفته ایم که نشریه ما برای خود یک رسالت درمانی دارد پس با درد و بدبختی و

حماقت و درماندگیھا سروکار دارد . ھمانطور که مثلاً در بیمارستان یا تیمارستان نمیتوان با ساز و دھل و

دمبک و ھلھله کار کرد . کار ما خنده درمانی و رقص درمانی و موسیقی درمانی و جک درمانی و تلقین

درمانی و .... نیست می توانید به یکی از انواع این درمانی ھای مدرن رجوع کنید و خودتان را غرق در

نشاط و امید سازید . اتفاقاً و دقیقاً رسالت ما بازگشت به خویشتن و نگاه کردن جلو پای خودمان می

باشد درست در دورانی که ھمه چشم به آمریکا و مریخ و پشت بام آسمان دارند درحالیکه در چاھند .

عرفان ما بسیار پیش پا افتاده است برای عرفان مدرن (؟) رجوع کنید به شعر نو و مواد نو ......

----------------------------------------

پاسخ به یک نامه

( کلام چون تیر)

س:

آقای دکتر مطالب شما چون تیری قلب آدمی را جریحه دار و زخمی می کند که جای آن تا مدتھا می

سوزد چرا اینگونه می نویسید آیا نمی شود نرمتر سخن بگوئید.

پاسخ ما :

از این نرمتر نمی توان نفس آدمی را کالبد شکافی کرد. یک سئوال از شما داریم اگر پاسخش را بدھید به

جوابتان رسیده اید: اگر کسی در خیابان از کنار شما بگذرد بناگاه فحش و تھمتی نثار شما کند در دل شما

چه اتفاقی می افتد؟ یا خونتان بجوش می آید و یکدفعه دیوانه می شوید و بلوا برپا می کنید و یا سرتان

را پائین انداخته و کمی خجالت می کشید و می روید و فراموش می کنید ولی تا مدتھا در آن باره فکر می

کنید. حالت اول دال بر آن است که آن تھمت در نفس شما واقعیت داشته است. و حالت دوم دال بر این

است که آن تھمت ناروا بوده ولی نفس شما خودش را مبرای از آن ھم نمی داند.

آیا متوجه شدید؟

ولی ما فحش نمی دھیم زیرا فرد خاصی مخاطب ما نیست که با او مسئله خصوصی داشته باشیم . ما

نشان می دھیم ھر چند که از این بابت ھزاران دشمن برای خود می تراشیم . و این ھم بخشی از وظیفه

ماست. از بند و زنجیرش چه غم آنکس که عیاّری کند؟

---------------------------------

پاسخ به یک نامه

( آیا خدا هستید)

س:

در سایت شما با کتابی بنام« ھستی بایستی » روبرو شدم که گویا زندگینامه عرفانی شماست که شما

در این کتاب ادعای خدائی کرده اید آیا اینطور نیست ؟منظور شما چیست ؟

پاسخ ما :

گمان نمی کنم خداوند در جائی گفته باشد که فقیر و حقیر و بیمار و بیکس و بدبخت است. من در این

کتاب ادعای انسانی کرده ام و نشان داده ام که انسان بودن بسیار شاقه تر از خدا بودن است. و لذا

ھیچکس تاکنون چنین ادعائی نکرده بلکه بسیاری ادعای خدائی کرده اند. و ما ھم خواسته ایم تا آبروی

فقر و بیماری و بدبختی بشر را حفظ کنیم. و بلکه به آن فخر نمائیم زیرا پیامبر ما این درس را بما آموخته

است. پس شما ھم چنین ادعائی کنید که خدا پسندانه ترین ادعاھاست آنھم در دوره ایکه حتی مبلغان

دینی و اخلاقی ھم فقر را لعنت می کنند و عملاً فقط ثروتمندان را به بھشت می فرستند.

بھرحال مطمئن باشید ھیچکس چنین خدای فقیر و بیمار و بدبخت را به خدائی قبول نمی کند و لذا ھیچ

خدشه ای بر عرش او وارد نمی شود خیالتان راحت باشد او خودش به تنھائی می تواند از خودش

حراست کند و نیازی به بادی گارد ندارد.

منظور ما از این کتاب آن است که ترمز را بکشید و اندکی مکث کنید در سراشیبی راھی که خوشبختی

نامیده اید.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 35-34

فلسفه و درمان سرطان

۶۳ بازديد
فلسفه و درمان سرطان
 
سرطان را کودتای سلولی بر علیه کل بدن انسان تعبیر نموده اند . در واقع مثل ظھور امپریالیزم در یک
نقطه از بدن است که کل بدن فرد را تحت سلطه خود گرفته و استثمار میکند و ھلاک می سازد . به
مانند انباشت ربائی سرمایه در یک گوشه از جامعه بدن انسان است که کل بدن را غارت میکند و به
تحلیل می برد . سرطان نماد امپریالیزم جان بشر مدرن است و لذا یک بیماری عصر امپریالیزم است و
امروزه حدود نیمی از مرگ ھای غیر طبیعی بواسطه انواع سرطانھا رخ می دھد و یکی از امراض
عمومی بشر مدرن است . سرطان یک بیماری حاصل روح و روان و جان بشر است و لذا با جراحی
غده سرطانی یا بمباران آن بواسطه شیمی درمانی و اشعه رادیواکتیو ھم از بین نمیرود . سرطان
حاصل یک نوعی خاص از اندیشه و نگرش و زیستن است و حاصل اراده به قدرت اقتصادی میباشد
و نتیجه حرص ربائی برای ثروت اندوزی می باشد . در لفظ قرآنی سرطان حاصل اشد تکاثر پرستی
بشر است یعنی عدد پرستی و کمیّت پرستی . سرطان حاصل عصر حاکمیت حساب و ریاضیات بر
روان بشر است . در یک کلام سرطان بازتاب کثرت پرستی بشر است که به دو صورت پول پرستی و
شھرت پرستی بارز می شود .
 
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 176

آیا راه نجاتی هست؟

۱۰۰ بازديد

آیا راه نجاتی هست؟

«صدق ، سفینه نجات است. » علی(ع)

وقتی امروزه شبانه روز مواجه با امراض و بدبختی ھا و بن بست ھای نو به نو و پیچیده تر ھستیم

چنان دچار یأس می شویم که می گوئیم : یا علی غرقش کن ما ھم روش!

این احساس حاکم بر اکثریت مردم این دوران در سراسر جھان است . و تازه این وضع عاقلان است

جدای گروه گروه مردمی که در انواع جنونھا و اعتیادھا و روانگردانھا غرق و نابود می شوند .

می دانیم که یأس ھمان ایده ابلیس است و ابلیس به لحاظ لغت نیز از مصدر « بلس »

به معنای یأس می باشد و در دوزخ ھمه مأیوسانند .

وقتی که دردھا و بدبختی ھای فراینده و لاعلاج را می شکافیم می گویند که : چکار می شود کرد

ھیچ !

اینان به لحاظی راست می گویند زیرا بواسطه امکانات و فنون و علوم دوزخی نمیتوان از دوزخ رھید

و براستی که به دوزخ و ھر آنچه که در آن است و ھمه کسانیکه در آن زندگی میکنند ھیچ امیدی

نیست .

ولی ما به تجربه ادعا می کنیم که راه نجات ھست آنھم معجزه آسا . و امّا این معجزه نه از آسمان و

در وادی ورد و جادو بلکه در نفس خود شماست و آن چیزی جز « صدق »نیست . صدق به معنای

تصدیق و تأیید بی چون و چرای این حقایقی که به عینه می بینید و جای ھیچ تردیدی نیست . نجات

الھی از بطن این اعتراف و تصدیق رخ مینماید درست از آن سمتی که گمانش را ندارید . از فرط یأس

، انکار مکنید !

ما به تجربه به این باور رسیده ایم که براستی صدق سفینه نجات و صراط المستقیم ھدایت و رشته

رحمت و کرامت حق است .

پس بیائید و ھر آنچه را که بعنوان واقعیتھای محسوس و عینی در این نشریه می خوانید در دلتان

تصدیق کنید ھمین و بس. و ما به شما قول می دھیم که با این تصدیق نجات الھی فرا می رسد .

صدق یعنی تصدیق واقعیت !

این را بدانید که از جمله مھمترین عاملی که مانع تصدیق شماست وسوسه ھای مأیوس کننده

ابلیس است که بشما می گوید : درست است ولی چکارش می شود کرد ، ھمه ھستند شما ھم

بمانید بالاخره یک طوری می شود و.... .

این نجوا را لعنت کنید که نجوای ابلیس است و راز بقای شما در دوزخ عذابھاست . به رحمت و

شفاعت و معجزه خدا امیدوار باشید . ما ھم اگر امیدی نمی داشتیم این نشریه را بر پا نمیکردیم تا

بر داغ و زخم مردم نمک بپاشیم . آنچه که تصدیق نشود مخفی می گردد و لاعلاج می شود چون

سرنخ ھا را از بین می برد .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 91

گزیده مطالب 1

۹۶ بازديد

 

چارلی چاپلین ( پیامبر خود - مسخرگی مدرن)
 
سینما ذاتاً بر بازیگری پدید آمده است و لذا « کمدی »نخستین سینمایی بود که پدید آمد که سلطانش  
چارلی چاپلین بود که خود سینما را ھم به بازی گرفت و مسخره کرد . ولی چارلی چاپلین یک خود –
مسخره آگاه و ھوشمند بود که این خود مسخرگی را مسخره کرد و ذاتش را در قلمرو تکنولوژی و مدرنیزم
آشکار کرد برخلاف کمدیھای بعد از او که به تقدیس خود مسخرگی پرداختند . او صادقترین و ھوشمندترین
سینماگر تاریخ سینماست . نبوغ چاپلین در درک و بازتاب مسخرگی نھفته در ذات مدرنیزم بود که او این
مسخرگی را در خودش آشکار کرد و این از عشق و ایثارش به حقیقت بود .
زندگی پس پردۀ سینمای چاپلین به غایت دردناک و حزن آور بود ھمانطور که زندگی ھمۀ دلقکھا چنین
است و بسیاری از آنان نھایتاً خود کشی می کنند ھمانطور که داستان نویسان مکتب طنز ھم دارای
ھمین خصوصیت ھستند مثل چخوف و ھدایت .
ھنر و ادبیات طنز تلخترین وجه ادراک بشر است که تلخترین حقایق را لباس خنده می پوشاند چرا که
تراژدی زندگی انسان حاصل بازیگری او با حقیقت خویشتن است . مثل نباتی که بھمراه تریاک مصرف می
شود .
چاپلین ، مضحک و نمایشی بودن ھمه ارکان تمدن مدرن را در سینمایش آشکار کرد بخصوص تکنولوژی،
دموکراسی و عشق را . او مثل اکثر نوابغ فرھنگی از فقر و محنت و ناکامی برخاست . او در عین حال به
نسبت شھرت عظیم خود یکی از فقیرترین سینماگر جھان بود . او با درک ذات این تمدن توانست به
ادراکی جھانی و عاطفی نسبت به بشر مدرن برسد و لذا در ھیچ سینمایی تا این حد ھم ذات پنداری رخ
نداده است .
در ھیچ ھنرمندی در تاریخ ھنر مدرن تا این اندازه خنده و گریه به ھم نیامیخته است: خنده ایی گریه آور و
گریه ای خنده آور ! و این واضحترین بیان ماھیت این تمدن است : جدیتی مضحک و مضحکه ایی تراژیک !
سینما در زبان لاتین از مصدر «cine»به معنای کودکی ، بازیگری و لوده گی است که بیان ھویت ذاتی  
سینماست . و این ھویت فقط در سینمای چاپلین عیان است و لذا فقط سینمای چاپلین یک سینمای
واقعی و صادق است و زان پس بسوی تزویر رفته است و از ذاتش بیگانه شده و سینمای ضدسینماست
مثل سائر پدیده ھای مدرن . ھمانطور که امروزه جدی ترین و سرنوشت سازترین عامل در جھان اقتصاد و
سیاست ھمانا سینما ست یعنی مضحکترین پدیده فرھنگی رھبر و امام کل تمدن مدرن شده است و لذا
بشریت را شوخی شوخی به نابودی می برد .
 
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 191
 
 
« پاستور » پیامبر حیات زدائی از زندگی 
 
پاستور پدر بھداشت مدرن و بنیانگزار جنون استریل کردن جھان بجای اینکه میکروبھا را نابود کند زندگی را
نابود کرد تا میکروبھا ھم ھمراه زندگی نابود شوند . و امروزه کل جھان طبیعت شبانه روز در حال
سمپاشی و استریل شدن و واکسینه گشتن است تا ھیچ میکروبی باقی نماند تا موجب بیماری انسان
شود . غافل از اینکه با تحلیل دادن قوۀ حیات ، میکروبھا تغییر ماھیت داده و با جھش ژنتیکی قدرتمند تر
گشتند و این فقط قوۀ حیات بود که تحلیل رفت و امپراطوری میکروبھا را ممکن ساخت و بر انسان مسلط
کرد . امروزه کل بھداشت و درمان مدرن کاری جز مسموم ساختن حیات بر روی زمین ندارد و این شیطان
نبرد با زندگی مبدّل به اساس پزشکی مدرن شده است و داروسازی مدرن کاری جز تولد سموم مھلکتر
ندارد و این جنگ با حیات است به قصد ادامه حیاتی مرگبار و مسموم با مرگ تدریجی . انسانھا از کودکی
با جنون واکسینه کردن مھد کشت میکروبھا شده و میوه جات از بدو شکوفائی با انواع سموم مھلک
آبیاری می شوند . نبرد با باکتریھا اصل اول دانش پزشکی گردیده است درحالیکه باکتریھا عناصر اوّلیه
پیدایش حیات بر روی زمین ھستند . این جنگ با زندگی نامش علم پزشکی است . امروزه با انواع مواد
شیمیایی و از طریق سوزاندن و منجمد نمودن غذاھا سعی در نابودی میکروبھا دارند در حالیکه میکروبھا
در حال دگردیسی ھستند و فقط زندگی در حال انقراض می باشد و بشر مدرن سموم را بجای غذا
مصرف می کند . و این غذای اھل دوزخ است که بقول قرآن سموم و چرک و خون و فسادند که بعنوان غذا
و دوا استفاده می شوند .
 
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 206
 

نقش هنرها در زندگی

انسان مدرن به لحاظی انسان اھل ھنر است و با ھنرھا زندگی می کند و با آن رابطه مستمری دارد که

مھمترین این ھنرھا موسیقی و سینماست که امروزه بصورت تلویزیون در خانه ھاست. و کم نیستند خانه

ھائی که در آن تلویزیون فقط به ھنگام خواب، خاموش است . ھنر مدرن بر جای فکر و ذکر و عبادات

نشسته است. آیا اینھمه حضور و دخالت ھنرھا در زندگی انسان مدرن براستی حیات و عمل و اندیشه و

احساسات او را ھم ھنری و لطیف و خلاق نموده است؟ ولی عملاً شاھدیم که ھرچه که گرایش به

موسیقی و فیلم شدیدتر است خشونت و شقاوت و مصرف پرستی و عقیم شده گی فکری و عملی ھم

شدیدتر است حتی خود جماعت اھل ھنر و تولید کنندگان ھنری از سائر مردمان در زندگی واقعی خود

بی ھنرتر و دست و پا چلفتی تر و مصرفی ترند و در رفتار ھم خودخواه تر و جنون آمیز تر عمل می کنند

ھر چند که این خشونت و شقاوت عموماً ظاھری ملوس دارد ولی در سر بزنگاھھا بناگاه مبدل به اشد

جنون و جنایت می شود. به ھمین دلیل این جماعت زندگی فاجعه آمیزتری دارند و به عواقبی بس مبتذل

و فضاحت بار می انجامد.

این تناقض عظیم به چه معنائی است؟ آنتونی کوئین یکی از سلاطین جھان ھنر در اعترافاتش می گوید

که در زندگی پس پرده خود تا چه حدی مواجه با حیاتی عقیم و شقی و بیروح بوده است و در اواخر

عمرش جز حسرت و پوچی حاصلی نداشته است . انسان مدرن تلاش کرده که ھنر را بجای اخلاق و

مذھب بنشاند و اینست راز واژگونسالاری ھنرمندان مدرن.

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 159

راز مرده پرستی و ذات کفر

مرده پرستی، بستر اصلی مذاھب کفر و شرک ونفاق بشر در تاریخ بوده است. این پرستش اموات چه

بصورت نژاد پرستی باشد و چه بصورت پرستش قبر اولیاء و قدیسین ، امر واحدی است . این ھمان مرگ

پرستی در قبال پشت کردن به زندگی و انسانھای زنده و مخصوصاً حق پرستان زنده می باشد . مرده

پرستی در ستم به زنده ھا بعنوان یک کفر و حماقت ، خودنمائی می کند واین ھمان پرستش خدای نابوده

در آنسوی آسمان است . ھمانطور که قرآن می گوید که کافران می گویند ما پیرو سنت پدران ھستیم و

خداوند را از جائی بسیار دور می خوانند . بنی اسرائیل قرنھا در انتظار ناجی خود بود و چون ظھور کرد او

را مصلوب کردند. پیامبر اسلام نیز بیانگر اراده و احکام « الله »  بود که قرنھا توسط اعراب به نام خوانده 

می شد ولی اعراب کمر به قتل او بستند . ما شیعیان نیز از صدر اسلام تاکنون پیرو ھمین سنت مرده

پرستی ھستیم زیرا امامان زنده را در صدر اسلام انکار کرده و تنھا گذاشتیم تا غیبت آغازشد و اینک غیبت

او را می پرستیم و نه حضور و ظھورش را . مسیحیت نیز صلیب مسیح را می پرستد و نه وجودش را .

یعنی او را ھمواره بر صلیب می خواھد .سائر مذاھب ھم کمابیش ھمین گونه اند . به ھمین دلیل مؤمنان

ھر مذھبی در زمان حیات خود تحت آزار و اتھام قرار دارند و فقط از مرده شان به نیکی یاد میشود. اینھم

بمعنای آن است که بشر ھمواره خدا را نابوده و نادیده می خواھد و لذا خداپرستی اش عین عدم پرستی

اوست. و این عدم پرستی مولّد تمدنی تماماً ویرانگر است . این بمعنای خصومت ذاتی انسان با خویشتن

است و این ذات کفر بشر است . و اینست که در قیامت کبری با ظھور جمال خدا، ھمه کافران آرزوی

نابودی می کنند و خود را در دوزخ سرنگون می سازند.

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 76
 

چه باید کرد !

تا زمانیکه بشر علت بدبختی ھایش را مسائل اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و امکانات و شرایط بیرونی

می داند ھیچ علاجی ندارد زیرا بشر مدرن به ھزاران مسئله مذکور پاسخ داد و بر آن فائق آمد ولی فقط

بر ابعاد و عمق وشدت بدبختی ھایش افزوده شد و ھر مشکل کوچکی مبدّل به درد بی درمانی گردید و

لذا نھایتاً متوسل به انواع خرافات جنون آمیز قدیمی و مدرن شده است یعنی به غایت جھل وجنون خود

متوسل گردیده و به دامش افتاده است.

قرون جدید دوران « چه باید کرد » ھای رنگارنگ بود که بر اساس آنھا انقلابات بزرگی پدید آمد ولی ھر 

انقلابی قلمرو پیدایش دردھای بی درمان جدیدی شد. حال اگر بخواھیم به دیده عقل و عبرت بنگریم

بایستی گفت که ھیچ کاری نباید کرد و ھیچ پروژه جدیدی برپا نکرد و بلکه بایستی باز ایستاد و بخود

بازگشت و سرنخ ھمه بدبختی ھا را در خود جستجو نمود: ایست خبردار!

باید به خویشتن بازگشت نه با حرف و شعار و شعر و حکایت و افسانه و مثال و فلسفه و عرفانھای ادبی و

مدرسه ای . بلکه بایستی به خود واقعی و محسوس خود بازگشت. بایستی از غیر خود مأیوس شد تا

بتوان خود را جدی نگریست. ھمه بدبختی ھا محصول دور شدن و بیگانگی و نسیان بشر نسبت بخویشتن

بوده است که مدرنیزم این بیگانگی را به غایت رسانید و آنچه که قرار بود بھشت باشد دوزخ شد. این

دوزخ معلول جھل انسان نسبت به خودش می باشد. و امروزه بشر در غایت جھل و جنونی بسر می برد

که لباس علم و پیشرفت و مدنیت به تن نموده است. نخست باید به این جھل و جنون خود اعتراف نمود.

این نخستین کار است.

باید کاری با خویشتن نمود و دست از سر دیگران برداشت. و این گام دوّم است.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 81
 

انسان کامل در جهان مدرن

انسان کامل در عرفان اسلامی ھمواره به لحاظ ماھیت باطنی و معنوی تعریف شده است و تقریباً ھیچ

نشان و آدرس بیرونی ندارد که انسان کامل اصولاً در جامعه به لحاظ اقتصادی و اجتماعی چگونه زیستی

دارد.

انسان کامل انسانی است که در ھستی نقد ، غنوده و آسوده و راضی است . انسان کامل مظھر احدیت

در میان مردم است پس یگانه و تک رو است . و نیز مظھر بی نیازی حق است بنابراین از منظر اقتصادی

انسانی کاملاً فقیر است . و از قلمرو بستگی ھای تاریخی و نژادی خارج است پس تنھاست. و بی نیاز از

آینده و آتیه پرستی است لذا پیرو ھیچ ایدئولوژی و حزب و گروه آرمانگرا نیست زیرا خودکفاست و راضی

به ھستی خویش است . و در مرحله آخر بی ھمتاست و لذا انگشت نما و یگانه و غیر قابل تقلید است

ھمانطور که تقلید ھیچ چیزی و کسی را ھم نمی کند. و در عین حال در قلمرو معرفت با کل جھان و

جھانیان در صلح است و با کسی جدالی ندارد و لذا در جمع است و منشأ صلح و محبت عامه میباشد

و حلال مشکلات و حامی ھر کسی که بخواھد از یوغ ستم و بندگی رھا شود.

بنابراین انسان کامل در جامعه مدرن مثل موجودی مابعد از تاریخ است که در تاریخ جامانده است و لذا

تاریخ را زیر نظر دارد و عواقب جامعه بشری و ھر حرکت اجتماعی را می بیند. و لذا در میان مردم به

لحاظی آدم بدشگونی تلقی می شود. انسان کامل بدلیل صفات مذکورش انسانی فوق علمی و ماورای

تکنولوژی و خارج از گود اقتصاد و سیاست ودموکراسی و ھنر و ایدئولوژیھاست . انسان کامل ھمان

انسان آرمانی است که واقع گردیده است.و لذا مورد بخل و انکار و عداوت عامه مردم نیز می باشد.

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 87
 

عشق یعنی چه؟

عشق طبق تعریف که در قلمرو عمل فقط با ایثارمعین می شود چیزی جز عشق خوبی به بدی نیست .

که ازلیت این عشق منجر به خلقت عالم و آدم شد که عشق وجود به عدم بوده است.

عشق خوبی به خوبی ، دیگر عشق نیست بلکه عدالت و انصاف و تجارت است . و بقول حضرت

مسیح(ع) ، دوست داشتن دشمنان، محبت است و دوست داشتن دوستان را ھنری نیست .

عشق آدم خوب به بدھا، عشق عارف به جاھل، عشق قوی به ضعیف و .... عشق واقعی است و گوھره

الھی است و دارای ذات خلاقه می باشد و موتور محرکه تکامل محسوب می شود. عشق یعنی نیک

بینی بدترین آدمھا. یک عاشق اگر بر این حقیقت نھان آگاه نباشد نھایتاً از عشق خود توبه می کند و از

معشوق انتقام می ستاند. عشق غریزی مرد به زن ھم اگر دارای این خود آگاھی نباشد عاقبتی فجیع

دارد.

بزرگترین قدرت خلاقه عشق اینست که تحت الشعاع نور عشق، بدھا، خوب دیده می شوند و زشت ھا

ھم زیبا می گردند و بدینگونه است که انسان و جھان در مقابل نگاه عاشق بسوی کمال میرود. معشوق

نیز تحت چنین نگاھی است که به غیرت می آید و به سمت خوبی و زیبائی حرکت می کند. آرایش و

خودآرائی صوری زن در مقابل نگاه عاشقش کمترین نوع این حرکت است. آدم بدی که فقط یکبار خوب

دیده شد باور می کند که می تواند خوب باشد و این کمترین معجزه عشق است که نیکوکاری را احیاء

می کند.

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 109
 
زناشوئی مالیخولیائی
( آخرالزمان زناشوئی)
 
آخرالزمان ھویت مردانه ھمانا به آخر رسیدن مرد با مردانگی خویش است ھمانطور که آخرالزمان ھویت
زنانه ھم به پایان رسیدن زن با زنانگی خویش است .
به بیان دیگر این ھمان به پایان رسیدن ھویت مادری زن و ھویت پدری مرد است. و این بمعنای به پایان
رسیدن غیرت در مرد و عصمت در زن است و یا به پایان رسیدن اراده و مسئولیت مردانه در مرد است و به
پایان رسیدن محبت و وظایف زنانه در زن است. و این به پایان رسیدن عمر تاریخی خانواده است. در چنین
وضعی یک خانواده ایده آل و پابرجا در صورتی ممکن می آید که زن یا مرد لااقل یک نفر در خانه نباشد و
بچه ھا نیز غرق در تلویزیون و کلاسھای به اصطلاح ھنری و شبه تقویتی در بیرون باشند. مرد روابط
خودش را دارد و زن ھم روابط خود را و بچه ھا نیز. و ھنگامی می توان فاجعه را شاھد بود که ھمه
اعضای خانواده در خانه باشند وھیچ میھمانی ھم بعنوان سپر بلا و مخفی گاه در کار نباشد و تلویزیون
ھم برنامه جذابی نداشته باشد. و اما نام و عنوان این زندگی بدینگونه تقدیس میشود: عشق، آزادی،
استقلال، ایثار و ......   این مکتب« ھر که برای خودش » می باشد.
و آنچه که بناگاه این ثبات مصنوعی را بر ھم می زند فرزند است که بناگاه مبتلا به جنون و یا فساد و
رسوائی می شود. که البته نام این جنون، نبوغ است و نام این فساد ھم حقوق بشر !
 
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 118
 
 

فرق تحقیر و انتقاد

در سالھای اخیر از بس که از خود تعریف و ستایش کرده ایم در حال خفه شدن ھستیم. بسیاری از ما

ھنوز ھم درعصر ادعای فکر و روشنفکری و تجزیه وتحلیل و فلسفه و علوم انسانی، تفاوت تحقیر و

توھین و عداوت را از انتقاد و نصیحت و محبت درک نمی کنیم و لذا این امر یکی از بزرگترین نقایص

فرھنگی ماست که امکان اندیشه خلاق و اصلاحات فرھنگی و توسعه دینی و اخلاقی را محال میسازد

و یک خود – سانسوری و بی تفاوتی را بر کل جامعه فرھنگی ما تحمیل نموده است و خود از علل افول

مطالعه و تحقیق و تفکر در کشور ماست که به بحران ھویت انجامیده است و لذا مخصوصاً جوانان ما در

اوج آزادی ھم احساس اسارت و خفقان می کنند.

نشان دادن حقارتھا و جھالت ھا و بدبختی ھا ھرگز نمی تواند به نیت بخل و عداوت و نابودی باشد . زیرا

دشمن ھرگز قدرت درک و بیان حقایق و عیوب آدمی را ندارد و فقط تھمت می زند و عربده و فحاشی

نموده و محکوم به نابودی می سازد . آنکه می تواند درد و مرض کسی را درک کند ذاتاً دوست و دلسوز

است . نشان دادن حقارت متفاوت از تحقیر نمودن است. بیائیم درست مثل طبابت، تشخیص امراض

فرھنگی را ھم وارد فرھنگ خود سازیم . کسی که میل به اصلاح و نجات خود ندارد انتقاد را تحقیر و

عداوت می پندارد .علی(ع) سلطان عشق می فرماید:« دوست حقیقی تو کسی است که عیوب تو را به 

تو ھدیه می کند و دشمن حقیقی تو کسی است که عیوب تو را از تو پنھان می نماید و فقط چاپلوسی و

تحسین می کند». بیائیم اندکی ھم علوی بیندیشیم نه اینکه فقط به یاد امامان مان بر سر و سینه خود 

بکوبیم.

آیا اگر پزشکی بیماری سرطان را در بیمارش تشخیص دھد او را تحقیر و عداوت کرده است؟

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 121