نفرت

کتاب ها و سخنرانی های استاد علی اکبر خانجانی در باره همه موضوعات انسانی

نفرت از دروس تاریخ و جغرافیا

۲۲ بازديد

نفرت از دروس تاریخ و جغرافیا
2146- من فکر می کردم که درس تاریخ و جغرافی در مدارس و دانشگاههای ایران است که اینقدر منفور است دیدم در دانشگاههای آمریکا هم در جرگه واحدهای درسی اجباری و منفورترین دروس برای همه رشته هاست و دانشجویان این واحدها را برای آخرین ترم می گذارند و با بی سوادترین اساتید که بتوانند طوری از شرش راحت شوند. در حالیکه این دروس بر حسب تعریف لااقل برای محصلین و دانشجویان طالب معلومات بایستی در جرگه دروس شیرین و مطلوب باشند ولی چرا اینقدر منفورند؟ این همان سرّ نژادپرستی نهفته در این دروسی است که هر طالب علمی را ناخودآگاه بیزار می سازد. عظمت ها و قداست های دروغین! عشق دروغین آب و خاک و نژاد و تاریخ! عشق دروغین خودیت های کاذب و خودپرستی هائی که در وجدان هر انسان بیداری منفور است زیرا ضد حقیقت انسان است زیرا انسانیت نفس واحده است و هیچ فرد و گروه و ملتی نمی تواند منهای سائر جوامع بشری سعادتمند شود!

از کتاب دیالکتیک دیالکتیک استاد علی اکبر خانجانی

166- کتاب صوتی (15) دیالکتیک دیالکتیک (مذهب رندان) - ۱۳۹۳ (Dialecticology)

166- کتاب صوتی (16) دیالکتیک دیالکتیک (مذهب رندان) - ۱۳۹۳ (Dialecticology)

166- کتاب صوتی (17) دیالکتیک دیالکتیک (مذهب رندان) - ۱۳۹۳ (Dialecticology)

166- کتاب صوتی (18) دیالکتیک دیالکتیک (مذهب رندان) - ۱۳۹۳ (Dialecticology)

166- کتاب صوتی (19) دیالکتیک دیالکتیک (مذهب رندان) - ۱۳۹۳ (Dialecticology)

166- کتاب صوتی (20) دیالکتیک دیالکتیک (مذهب رندان) - ۱۳۹۳ (Dialecticology)

166- کتاب صوتی (21) دیالکتیک دیالکتیک (مذهب رندان) - ۱۳۹۳ (Dialecticology)

166- کتاب صوتی (22) دیالکتیک دیالکتیک (مذهب رندان) - ۱۳۹۳ (Dialecticology)

166- کتاب صوتی (23) دیالکتیک دیالکتیک (مذهب رندان) - ۱۳۹۳ (Dialecticology)

166- کتاب صوتی (24) دیالکتیک دیالکتیک (مذهب رندان) - ۱۳۹۳ (Dialecticology)

166- کتاب صوتی (25) دیالکتیک دیالکتیک (مذهب رندان) - ۱۳۹۳ (Dialecticology)

تمدن نامرد

۵۲ بازديد
پایان مردانگی و زنانگی و دوستی: 
 
امروزه مرد هر چه که دارای اقتدار علمی و صنعتی و اقتصادی و سیاسی بیشتری می شود، از جانب زن، منفورتر می گردد و اگر کل دنیایش را یکجا به زنی بخشد آن زن قادر نیست که او را برای لحظه ای صمیمانه دوست بدارد و در آغوشش قرار یابد. تمام این جهان خواری و جنون و جنایات مرد برای این است که دیگر زنی حاضر نیست که در آغوشش قرار گیرد و دوستش بدارد حداکثر می تواند مرد را استمناء نماید و شهوتش را تخلیه کند آن هم فقط برای لحظاتی. و بلافاصله شهوت مرد، آتشین تر به وی هجوم می آورد و او را می سوزاند. به همین دلیل است که در چنین جهان مردانه ای که تماماً آغشته به عدم مردانگی است زن هم وادار می شود تا همچون هر کالای مردانه ای در همه جا در بازار آزاد حضور داشته باشد تا عطش شهوت مرد را در لحظه تخلیه نماید. این همان مردانگی است که به برون افکنده می شود و آنچه که باقی می ماند یک موجود پوچ و عقیم است. تمدن معاصر، تمدن عدم مردانگیست. و به معنای عامیانه اش تمدنی نامرد است. این نامردی را زن به خوبی می بیند و لذا حاضر نیست که دیگر زن باشد و نمی تواند که زن باشد. دیگر هیچ مردی قادر نیست تظاهر به مردانگی نماید. همانطور که زن هم قادر نیست تظاهر به زنانگی کند. این واقعه بایستی درک شود تا راه نجات پدید آید وگرنه هیچ ضمانتی نیست که این واقعه قلمرو نابودی نسل بشر نباشد و کل این تمدن نامرد را نابود نسازد همانطور که بارها در گذشته تاریخ، تمدنهای بزرگی به همین دلیل نامردیشان بدست خود بر افتاده اند.
 
استاد علی اکبر خانجانی
 
کتاب فلسفه وجودی مرد ص ۱۸

آنگاه که دیگر بازی تمام است

۵۹ بازديد

۱۴۲- در این لحظات و وضعیت ها واضح تر می توانید حق وجودم را درک کنید : آنگاه که دیگر هیچ امیدی ندارید، آنگاه که مورد نفرت همگان واقع شدید، آنگاه که با مرگ روبرو هستید، آنگاه که به خودتان خیانت کردید و آنگاه که دیگر بازی تمام است. 

 

استاد علی اکبر خانجانی 

کتاب هستی بایستی 

با بیماران

۹۳ بازديد

با بیماران


هیجکس چون من، شما را نمی شناسد ای دغلبازانی که اینک به دغل خود مبتلایید! چرا که خود من نیز تا همین دیروز دغلبازترین و لذا بیمارترین شماها بودم.
 
از شدت تمارض به قصد جلب محبت به مرض رسیدید و بدین ترتیب اینک به همان شدت که به کام رسیده اید ناکامید. چرا که مریض شدید ولی با کمال حیرت می بینید که هیچکس شما را دوست ندارد و بلکه تاب تحمل شما را نیز ندارد و این است که راستی راستی مریض شدید و دیدید که فقط بواسطه این مرض است که می توانید این حقیقت کشنده و نابود کننده را تحمل کنید و صدایش را در نیاورید.
...
 
آری همه شما بیمار بی محبتی هستید، بیمار بی مادری، بیمار منفوریت! پس رجوع شما به پزشک همانا خود- فریبی مضاعف شماست و می دانید. پس اینک ...
 
از کتاب "ابر انسان" استاد علی اکبر خانجانی ص ۲۹

عشق ضد عشق

۸۹ بازديد
عشق ضد عشق
 
۴- محبت که اشدش را عشق نامیده اند بمعنای اشد اراده کردن است در قبال کسی یا چیزی. ...
 
۵- محبت و عشق برخاسته از ظهور است، ظهور وجود. ولی در عرصه وصال، ضد وجود می شود چون می خواهد اراده محبوبش را تصرف کند و اراده گوهره وجود است. پس محبت و عشق های عامیانه که شدیدترینش عشق جنسی است، ذاتا ضد محبت است و لذا این عشق را عشق ضد عشق نامیده ایم و یا عشق شیطانی. چرا که شیطان مظهر استکبار و اراده به تصرف کردن انسان است. پس وصال در عشق که عین تصرف است ماهیتی شیطانی دارد و لذا عاقبتی جز نفرت و عداوت نمی یابد.
 
۶- در حقیقت دوست داشتن و محبت بین دو انسان و از جمله جنس مخالف، حق وجود است. زیرا برخاسته از نور تجلی و ظهور خداست که عموما شیطان وارد کار می شود و دوست داشتن را استکباری و تصرفی می سازد یعنی وارونه می سازد. در حالیکه تجلی و ظهور همواره برای غیر است و بایستی ضد خود باشد.
 
از کتاب "خداشناسی امامیه" استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۳۲۶-

راز مگوی عشق-2

۸۴ بازديد

راز مگوی عشق

43- انسان فقط کسی را می تواند قلباً دوست بدارد که وی را

به سوی بی نیازی هدایت کند و نه اینکه نیازهایش را برآورده

سازد زیرا هر نیازی در انسان هر چه بیشتر برآورده شود

حریص تر می شود و فرد را هم دریوزه تر می سازد.

این است که معشوق هائی که بیشتر تسلیم هستند و

نیازها را بیشتر پاسخ می گویند بیشتر منفور واقع می شوند.

این یک قانون ذاتی در بشر است. این معشوق چه حکومت باشد

چه ارباب و رهبر و چه جنس مخالف و یا والدین و فرزندان و چه

خود خدا باشد. به همین دلیل انسان هایی که بیشتر مورد رحمت

خدا قرار دارند و از عیش بیشتری برخوردارند کافرترند مثل فرزندان

عزیزدردانه و یا همسران مطیع.

 

از کتاب " عشق شناسی " استاد علی اکبر خانجانی (راز مگوی عشق)

فمینیزم : آخرالزمان زن

۱۰۲ بازديد

فمینیزم : آخرالزمان زن

ھر چیزی کلاً زمان و اجلی دارد از جمله انسان. و نیز ھر اراده و اندیشه ای در بشر ھم زمان و مھلتی دارد

تا تحقق یابد که اگر یافت رستگار است و اگر نیافت در محاق زمان عقیم می گردد و آن اراده تبدیل به ضد

اراده می شود و این آخرالزمان آن امر است.

و اما زن در یک کلام چیزی جز اراده به محبوبیت در نزد مرد نیست که اگر توانست با ادای حقوق محبت به

این اراده اش لباس عمل بپوشاند از اسارت زمان و اجل خود رسته و رستگاری ھمین است و در غیر

اینصورت به دام آخرالزمان اراده خود می افتد و اراده به محبوبیت در او تبدیل به اراده به عداوت و نفرت و

انتقام از خویشتن می شود که بصورت خصومت با ھر چه مرد آشکار میشود البته تحت عنوان بی نیازی

از مرد و اراده به استقلال وجودی که نامش فمینیزم است: مکتب اصالت مادینه گی و استقلال زن از مرد!

این اراده ضد اراده که بصورت یک عذاب از اعماق ذات زن می جوشد او را در قلمرو معیشت به اشد برده

گی تا سرحد تن فروشی می کشاند که عملاً غایت ابتلایش به مرد است و در قلمرو جنسیت به خود

ارضائی و ھمجنسگرائی می برد. و جالب اینکه برای دستیابی به این به اصطلاح استقلال توھمی و

مالیخولیائی خود نیز باز محتاج مردان دیگر است تا در قبال یک مرد خاص بتواند نمایش استقلال ایفا نماید.

فمینیزم درک اسفل السافلین زن در دنیاست زیرا در تن محض خویشتن سقوط میکند و مبدل به تن می

شود و این یک تنھائی دوزخی است که برای تحملش محتاج مخدر و داروھای روان گردان است.

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص95

ابلیس و عشق

۸۶ بازديد

ابلیس و عشق

ابلیس حائل است بین آدم و جمال حوا . و در این رابطه وسوسه ای می دمد در جان آدم از جمال حوا که

عشق جنسی نامیده می شود. ابلیس سوار بر این عشق است که از جمال حوا بردل آدم رخنه میکند

تا عقل و ایمان آدم را بازیچه ھوس و مکر حوا کند و عاقبت این عشق را تبدیل به کینه و نفرت سازد و با

این عداوت ھر دو را از بھشت عشق غریزی خارج نماید. و با اینحال این عشق و شکست در آن موجب

بیداری آدم و نبوت او می شود و این مقام معنوی به قیمت از دست دادن بھشت بدست می آید. حوا،

جمال دل آدم است و لذا عشق آدم به حوا کمال خودپرستی آدم است و اینست منشأ کفر ابلیس در

آدم.

عشق جنسی بدنه شجره ممنوعه است و میوه ھایش فرزندان ھستند.

و اما مکر بعدی ابلیس ھمانا عشق به فرزندان (نژاد) است که موجب فتنه و عداوت بین آدم و حوا می

گردد زیرا فرزند محصول وصال در عشق جنسی است.

و اینست که برای پاک شدن از وسوسه ابلیس، آدم بایستی عشق حوا و فرزندانش را از دل بیرون کند و

حضرت ابراھیم نخستین کسی بود که این کار را به تمام وکمال انجام داد با واقعه تبعید ھاجر به

سرزمین برھوت حجاز و سپس ذبح اسماعیل. و لذا بانی ایمان و پدر اسلام شد و به کمال نبوت یعنی

امامت رسید. امامت به معنای تبدیل دل آدم به خانه خداست . یعنی خدا مقیم در دل آدم می شود و

دیگر به دل آدم امکان عشق به حوا را نمی دھد زیرا دلش را مالک شده و دلبر یگانه اوست. و برای سائر

انسانھا تنھا راه رھائی از وسوسه ابلیس در زن ھمان دل دادن به امام است. و بدینگونه حوا تحت

ولایت آدم قرار می گیرد که امر خداست. ابلیس زشتی ھای حوا را در چشم آدم زیبا نموده و آدم را به

برده گی حوا می کشاند.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص238

چرا نمی توان خود را دوست داشت؟

۷۱ بازديد
چرا نمی توان خود را دوست داشت؟
 
« ای فرزند آدم آیا کی میخواھی بخودت رحم کنی و کجا لایق بھشت من باشی. »حدیث قدسی.
حقیقت اینست که انسان از دل فرد دیگری می تواند خود را دوست بدارد.
این سخن خداوند به آدمیزاد دال بر کفر ذاتی اوست که به زبان امروزین نوعی مازوخیزم و خود آزاری و
خود – بد بودن و نفرت از خویشتن است که به انتقامی بی پایان از خویشتن منتھی می شود که ھمان
دوزخ است. براستی این چه رازی است در این حیوان دو پا. که حتی خداوند را ھم گاه به حیرت میاندازد:
« آیا حیرت نمی کنی که چگونه کافر ان بر آتش دوزخ چه صبورانه می سوزند »قرآن – و بلکه بر آتش
دوزخ می رقصند.
این بیرحمی بشر نسبت به خودش از کجاست؟ آدمی حتی نسبت به حیوانات مھربانتر است تا بخودش.
این ھمان راز کفر بشر است که اکثریت مردمان بدان مبتلایند که از یک نظر عین حماقت اوست و از نظر
دیگری عین شقاوت او با خویشتن می باشد. و بقول فیلسوفی خداوند این نوع آدمھا را بیشتر دوست
می دارد که اکثریت قریب به اتفاق مردم را اینگونه آفریده است. تا در دلی ایمانی نباشد انسان نمیتواند
به خود خوشبین و مھربان باشد. و اندکی ھم که بخود مھربانند( مؤمنان) بدست کافران شکنجه و
یا کشته می شوند. گوئی که مھر و عطوفت با خویشتن در مذھب کفر گناه و خیانتی نابخشودنی است .
حقیقت اینست که با عقل خیر و شر و نگاه بھشت و دوزخی ھرگز نمی توان به راز ھستی پی برد و خدا
را شناخت. این نوع اندیشه محکوم به کفر و انکار است. جز با فھم عشق نمی توان خدا را و آنگاه انسان
را شناخت . ھیچکس نمی تواند بدون داشتن پیر و مرادی خود را دوست داشته باشد. اینست مسئله !
 
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص 111

عذابی بنام تربیت کودک

۷۹ بازديد

«عذابی بنام تربیت کودک »

ھرگز در طول تاریخ بشرھمچون امروز بچه داری و تربیت فرزندان پدیده ای چنین معما وار و عذابی

خانمانسوز نبوده است. به لحاظی این پدیده مولود معما و عذابی بنیادی تر است که ھمان رابطه

زناشوئی می باشد. این عذاب آشکار حاصل آن عذاب پنھان است. این مسئله موجب شده که بار

داری برای والدین تبدیل به یک بدبختی بزرگ شود و حتی اصل زناشوئی و ازدواج را منتفی نماید.

نگرانی مھلک حاصل از باردار شدن نیز مھمترین بخش زناشوئی یعنی رابطه جنسی را نیز تبدیل به

یک عذاب نموده است و این عذاب کل رابطه را بسوی ھلاکت می کشاند و لذا نسل بشر را بر روی

زمین با خطری جدی مواجه ساخته است .

کودکان به راستی آئینه رابطه پنھان زن و شوھر ھستند. به ھمین دلیل حضور کودکان در روابط

اجتماعی مایه بی آبروئی شده و لذا روابط اجتماعی نیز در خطر افتاده است. این چه معما و عذابی

است و چه علتی دارد؟

کودکان بی قرار و مخرب و رنجور که ھمچون خاری در چشم و استخوانی در گلوی والدین حداقل عزت

و آسایش را در خانه ھا نابود کرده اند که مھد کودکھا و کلاسھای مالیخولیائی را آباد نموده و خانوده

ھا را به تخریب می کشانند. این کودکان آخرالزمان چه می گویند؟ قتل کودکان بدست مادران و نیز

قتل والدین بدست کودکان تبدیل به یک پدیدۀ جھانی شده است. این یعنی چه؟ بچه ھائیکه در رحم

مادران خود قطعه قطعه می شوند حامل چه پیامی ھستند ؟ فرزندان فراری از خانه و مادران فراری

از بچه ھای خود بیانگر چه واقعه ای ھستند ؟ بخش مھمی از علت ازدواج نکردن نسل جدید نیز

مربوط به ھمین نفرت است .

آیا براستی بشر به پایان تاریخ خود رسیده و دیگر میلی به ادامه بقای خود بر روی زمین ندارد؟ ھرگز

بشریّت تا این حد مواجه با آق والدین نبوده است. در گذشته فرزندان موجب احیاء و استمرار

زناشوئی بودند و اما امروزه نقشی کاملاً معکوس ایفا می کند. چرا؟

بچه ھای امروز پر ھزینه تر و متوقع تر و متکبرتر از بچه ھای دیروز ھستند ھمانطور که والدین امروز

نیز عیاش تر و کافرترند . بچه ھای امروز رنجور تر و دیوانه تر و جفا کارترند ھمانطور که والدینشان . و

ھمواره بچه ھا یک نسل جلوترند در ھمه امور .

می توان ھمه این بد بختی ھا و عذابھا و جنون و جنایتھا را به گردن زمانه و حکومتھا و سرنوشت و

نھایتاً خدا انداخت و گریخت و خود را تبرئه نمود و ھمچنان به این تباھی ادامه داد. و نیز میتوان بخود

آمد و یکبار دگر عقل و فطرت را زنده ساخت و برای مدتی درب تلویزیون را بست و راه نجاتی در

فراسوی زمانه یافت . در درون زمانه ھیچ نور امیدی نیست .

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 75